X
تبلیغات
... منم فرهاد و دلتنگ شیرینم ...
میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟
جــایــی کـه
نـه حـــق خــواسـتن داری
نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن
اینجاست که نمی دانی چه به نامی حرف هایت را
حرف دل یا درد دل
+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه هفدهم مرداد 1391 و ساعت 10:7 |
همیشه دوست دارم ساده و کوتاه بنویسم


و باز هم کوتاه مینویسم

عزیزم تولدت مبارک

زادروزت شیرین ، پرعشق و نورآفرین باد.

قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم

امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی

+ نوشته شده توسط farhad arman در پنجشنبه دوم آذر 1391 و ساعت 0:1 |
اینم یه روز قشنگ دیگه....خدایا همه روزات قشنگه ها...
+ نوشته شده توسط farhad arman در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 و ساعت 23:0 |
قبل از خواب دلم عجیب هوای این را کرد
که برای کسی بنویسم دوستش دارم..
امان از این خواسته ها!
که دل بی رمق را مچاله میکند توی جیبش!
کسی را ندارم که بگویم دوستش دارم
اما...اینجا مینویسم !
برای هر شخصی که امشب دلش میخواست از لبی بشنود:
"دوستت دارم"
+ نوشته شده توسط farhad arman در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 و ساعت 23:24 |
من را همانگونه که هستم دوست داشته باش !

خوب ها را که همه دوست دارند ...
+ نوشته شده توسط farhad arman در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 و ساعت 0:1 |
cHesHmaYe baSteYe tOrO ba bOoSe baZesH m!kOnaM●gHalBe sHekaSteYe tOrO kHoDam naWazEsH miKonaM●nEm!zaRam TanGe gHoRoOb DeLet beG!rE aZ kaC●Ta WaQt! maN kEnaReTam bE haRcH! M!kHaY m!rEc●kHoDam baGhaL m!G!raMeT pOr m!sHam aZ aTrE taNeT●kaShK! tOhaM bEfaHm! K M!m!RaM aZ naBOoDanEt●kHoDam bE jaYe To sHaBa baHoOnEhaTo miShMaraM●jaYe tO geRyE miKonaM jaYe To ghOsSe miKhoRam●haRch! K dOos daRi bGoO haRfaYe ghaLbeTo beZan●DelkHosHyaT maLe khOdeT daRde deLat baRaye maN●maN waSeyE daShTanE tO gHeYdE Y dOnYaRo zaDam●kaShKi aZam cHiZi bkHaY ta beTo dOnYamo BedaM
 A❤A
+ نوشته شده توسط farhad arman در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 و ساعت 16:37 |
زانوهامو بغل كرده بودمو نشسته بودم كنار ديوار
ديدم يه سايه افتاد روم
سرمو آوردم بالا
نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتمو عرق شرمندگي پر كرد
گفت:تنهايي
گفتم:آره
گفت:دوستات كوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!
گفتم:اشتباه كردم
گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي
گفتم:نه
گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟
گفتم:بودم
گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟
گفتم:بردم، همين الان بردم
گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي
گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)
سرمو انداختم پايين-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو ببخش
گفتي:ببخشم؟
گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري
گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟
تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودم و نمي ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟
گفتم:آخه تنهام
گفتي:پس من چي رفيق؟
من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت
من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن
اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو
من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،
هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي
اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم
ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم...
گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي
بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني ........
+ نوشته شده توسط farhad arman در شنبه هفدهم تیر 1391 و ساعت 15:45 |
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می مانم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
+ نوشته شده توسط farhad arman در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 و ساعت 10:59 |
وقتي كه تنها بهانه دل تنهايم تو هستي چگونه از تو بگذرم ؟

وقتي كه اشكهايم براي عشق تو جاري مي شود چگونه از تو بگذرم ؟

وقتي دل بيقرارم تنها با تو آرام مي گيرد چگونه از تو بگذرم ؟

وقتي كه آسمان دلم براي تو و دوري از تو هر دم مي بارد چگونه از تو بگذرم ؟

وقتي تنها آرزويم در كنار تو بودن است چگونه از تو بگذرم ؟

وقتي تنها دلخوشي خستگي هايم شنيدن صدايت است چگونه از تو بگذرم ؟

نمي داني كه انتظار ديدارت دل بيقرارم را پير كرد

نمي داني كه لحظه هاي بي تو بودن سخت ترين لحظات زندگي ام هستند

نمي داني كه براي رسيدن به لحظه با تو بودن تا كنون تمامي ستاره ها را شمرده ام

آري من ديوانه ام ، من ديوانه ام و ديوانگي هم عالمي دارد اي عشق من

اي كاش مي توانستم از عشق تو آواره كوي و بيابان شوم

اما چه كنم كه حتي آوارگي هم نمي تواند دواي دردم شود

آري من براي عشق تو گريه مي كنم ، گريه مي كنم ، گريه مي كنم

آنقدر اشك مي ريزم تا شايد خدا جوابم را دهد و نظري بر اين بنده حقير كند

آري عاشقم ، عاشقي دلشكسته و غريب كه در حسرت عشق تو پرپر مي شود

اگر عاشقي گناه است پس بدان من گناهكارترين بنده خدا هستم

اگر دوست داشتن تو معصيت است پس معصيت من عاشقي ست و بس

عاشق مي مانم ، عاشق گريه مي كنم ، عاشق مي ميرم
+ نوشته شده توسط farhad arman در دوشنبه هشتم خرداد 1391 و ساعت 11:13 |
همیشه اولین ها قشنگن...امروزم قشنگ ترین روز خدا بود....
+ نوشته شده توسط farhad arman در چهارشنبه سوم خرداد 1391 و ساعت 23:0 |
پای هر خداحافظی، محکم باش . . .

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیري . . .

باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد . . .
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی ارزشمندی . . .
+ نوشته شده توسط farhad arman در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:39 |

این روزها دلم اصرار دارد

فریاد بزند ....

اما ....

من جلوی دهانش را میگیرم

وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد ....

... ... این روزها من خدای سکوت شده ام ....

خفقان گرفته ام تا

آرامش دنیای تو خط خطی نشود!...

خوشبخت باشی و سرافراز...چون هنوز دلم به خاطر تو زنده است.

باشد روزی که این دل به خود ببالد که آن مه روی سعادت هنوز در قلب من جای دارد.

عزیزم حرف دلم اینه..خوشبختی تو آرزومه با هر کی که میخواد باشه.

+ نوشته شده توسط farhad arman در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 16:16 |

با تو بودن را میخواهم با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم! عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم! با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم! همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت هم نفست نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم! و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم! با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم! عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم! با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم! همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم! و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست! اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ، آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام! ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ، عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است! با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت! با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن! با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش

+ نوشته شده توسط farhad arman در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 16:15 |
زندگی ات، با گریه ی تولدت شروع شد...

سعی کن؛ سر آخر با خنده ی وداع تو، و گریه وداع اطرافیان به پایان که نه، به شروع زیبای دیگری متصل گردد...

و اگر چنین زیستی، یک روزِ سال که نه، بلکه هر روزش برایت عید بوده است و مبارک...
font color=
+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 8:0 |
دلـت را بتـکان ...



غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین



بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...



دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...



باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!



حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...



کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟



حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا



و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک
..
+ نوشته شده توسط farhad arman در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 15:57 |
بودنت حس شیرینیست...

خوش رنگ...

با عطری نو...

نمی دانم تا کی می مانی..

حتی نمی دانم قصد ماندن داری یا نه!

اما.. تا هر وقت بمانی قدم هایت بر چشمانم..

زمزمه می کنم: باز هم بـاش...
+ نوشته شده توسط farhad arman در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 13:28 |
من صبورم اما...

این بغض گران به خدا صبر نمیداند چیست!!

فاش ميگويم که من ديوانه بازی ميکنم
در ميان عاشقانت يکه تازی ميکنم
من هنوز ازياد تو
زير باران ميروم
در خيالم دست هايم راگره در دست هايت ميکنم
زير باران ميدوم

من هنوز وقتی که سيبي ميخورم
گازک سهم تو را
در ميان دستمال آبی ات
ميگذارم گوشه ای
ميروم از غصه ات
در ميان ماهيان حوض بی بی
آب بازی ميکنم
آنطرف روی درخت ياد تو
تاب بازی میکنم

گاه گاهی نيز از دلتنگی ام
آن عروسک را که در آن روزها
يادگاری دادی ام
ميفشارم در بغل
اشک ميريزم برايش
ناز نازی ميکنم
کار من جايی رسيده ست
بر تسلای دلم
می نشينم در اتاق
لحظه ها را صحنه سازی ميکنم
در خيالم می شوم بابا و باز
با خيالت خاله بازی ميکنم
فاش ميگويم که من ديوانه بازی ميکنم
در ميان عاشقانت تا ابد
پای کوبان,يکه تازی میکنم

+ نوشته شده توسط farhad arman در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 و ساعت 19:0 |
من همه این عاشقانه هایم را فقط برای تو می نوشتم..وقتی فهمیدم تو برای دیگری فرستادی ناراحت، نشدم..بعد از آن شادتر می نویسم تا، غمگینش نکنی!!
+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 11:29 |
مهربانم مهربانم شاد باش 

مثل یک کوه قوی و پاک باش

مهربانم سرو باش آزاد باش

چون قلندر رهرو و آگاه باش



مهربانم آرزوی من تویی

سرزمین و آنچه می کارم تویی

مهربانم ساز بی نازم تویی

روشنی و خاطر جانم تویی



مهربانم عاشق رویت منم

تا ابد دربدر کویت منم

مهربانم سیم گیتارت منم

مثل آهنگی و رقاصت منم



مهربانم هر کجا باشم تو در یاد منی

برگ در بادم تو رویای منی

مهربانم قدرت فکر منی

کافر شهرم تو ایمان منی



مهربانم شادیم از آن توست

در شب تار, روشنیم دستان توست

مهربانم زندگیم از بهر توست

من ز خود بیگانه ام بیگانگیم در راه توست



مهربانم شوق دیدارت مرا دیوانه کرد

در میان شور مستانه مرا افسانه کرد

مهربانم گرمی دستت مرا سرمست کرد

سیرت پاکت مرا در بند کرد



مهربانم زندگیت بی عشق مباد

اشک ماتم در رخت پیدا مباد

مهربانم خاطرت غمگین مباد
+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 11:42 |
دلم هوای بارون محبتت رو کرده ، بارونی که دونه دونه قطراتش داره این روزا از چشام میریزه.

تو این روزا که بهونه خوبی واسه دوستا و عاشقاست

من و تو کجائیم ، چقدر دلامون کنار همه یا چقدر از هم فاصله داریم ؟

اشکهایی که باید امید بودن و رسیدن رو داشتند الان تو حسرت دیدار تو اند و چشمام ناظر فاصله ها ، تقدیر ، سرنوشت  و جفای دیگرانند.

دیگه شانه ای نیست که سر پر از آمالم رو روش بزارم و بگم دوستت دارم.

دیگه چشمایی نیست که برق حیا و وفای توش مست و از خود بیخودم کنه.

دیگه خنده ای نیست که از صداش دلم بلرزه.

منم این بهونه قشنگ رو بهت تبریک میگم.

شاید این آخرین تبریکم باشه اما بدون تا آخر عمرم عاشقت خواهم بود و تو رو با همه قلبم دوست خواهم داشت. 

فرهاد دیوانه - 24 بهمن 1390- یه بعد از ظهر غمگین

+ نوشته شده توسط farhad arman در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 15:31 |
نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست!

من از جنس زمینم خوب میدانم،
که دریا، جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در دام ماهیگیر می راند.
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که گل در عقد زنبور است،
... یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد.
نیا باران!!!!
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که ای باران پشیمان میشوی از آمدن،
در ناودانها گیر خواهی کرد،
پس آنگه آرزوی خورشید، خواهی داشت.
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که اینجا جمعه بازار است؛
و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند،
در اینجا قدر مردم را به زر اندازه میگیرند،
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند.
نیا باران... زمین ناپاک و مردمانش شکوه از آسمان دارند.....
نیا باران .. همان دستان نامردی که رو به آسمان بهر دعا دارند... همان بودند که خنجر بر پشت سرو نقش عشق کوبیدند....
نبار بر این زمین و مردمانش، که تو پاکی و آلوده می گردی....
نیا باران ، نیا باران...
+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 و ساعت 11:25 |
- آموخته ام که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.



- آموخته ام که وقتي عاشقيم،عشق ما در ظاهر نيز نمايان مي شود.


- آموخته ام که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند، کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد

کردي!


- آموخته ام که هرگز به هديه اي از طرف کودکي «نه» گفت.


- آموخته ام که براي کسي به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم، دعا کنم.


- آموخته ام که مهم نيست که زندگي تا چه حد از ما جدي بودن را انتظار دارد. همه ما احتياج به دوستي

داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.


- آموخته ام که گاهي تمام چيزهايي يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي

است براي فهميدنش.


- آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي

است.


- آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد.


- آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.


- آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد.پس چه چيز باعث شده که من بينديشم مي توانم

همه چيز را در يک روز به دست بياورم؟


- آموخته ام که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.


- آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا مي دهد نه زمان.


- آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست، تا زماني که عاشق بشويم.


- آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.


- آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم، يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.


- آموخته ام که لبخند، ارزان ترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.


- آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم.


- آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفت ها وقتي رخ

مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيم
+ نوشته شده توسط farhad arman در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 13:7 |
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم درهم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقت هایی دلت میگیره از کارم
روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم
روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری
+ نوشته شده توسط farhad arman در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 11:45 |
کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست!

صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم

من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم

برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... 

کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست

+ نوشته شده توسط farhad arman در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 0:0 |
سفری در راه است باید رفت ....
باید امشب بروم.
باید امشب بروم از غربت باید امشب بروم تا نوک کوه
تا صدایم را همه اهل جهان گوش کنند
تا بگویم این بار که منم آن فرهاد که منم آن مجنون
که دلم در هجران به دوتا روزنه سوی نگاه به دو چشمم میگفت
نه نبارید امشب چونکه من میخواهم خون بگریم این بار
دل لیلی دل شیرین دل یار نا رفیقند این بار
سفری در راه است یار گفت است برو
باید رفت 
+ نوشته شده توسط farhad arman در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 12:6 |
چقدر سخته.... وقتی که تو اوج نا امیدی هستی فرشته ی نجاتت از راه برسه و بهت امید زندگی بده اما بدونی که برای همیشه موندگار نیست روزی میرسه که ازت جدا میشه می ره دنبال زندگیش چون اون برای تو همه کس بود و تو برای اون فقط یک دوست!!!!!!!! میره......اما برای همی...شه دلت رو با خودش میبره کاش می فهمید که چقدر دوستش داری و برات چقدر عزیزه کاش کمی از احساست رو درک می کرد کاش........ دوستت دارم ......کاش این احساس منو درک کنی امید زندگیمی
+ نوشته شده توسط farhad arman در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 و ساعت 16:18 |
خودت می دونی ، می دونم دلیل رفتنت چی بود
اما می تونستی نری ، چرا می گی قسمت نبود (چرا می گی قسمت نبود)

اگه قسمت نبود چرا تو موندی ، خدا چرا ما رو به هم رسوندی
اگه می دونستی یه روزی می ری ، چرا روزها رو تا این جا کشوندی
... ... چرا روزها رو تا این جا کشوندی

چی بودم ، چی شدم به خاطر تو ، ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت میاد گریم می گیره ، نمی دونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم ، بدون که خالی بود دستای سردم
ولی من در عوض هر چی که بودم ، با احساسات تو بازی نکردم
با احساسات تو بازی نکردم

اگرچه می دونم دوستم نداری ، به هر در می زنم تنهام نذاری
اگر پای کسی هم در میونه ، بذار اسمت اقلا روم بمونه
بذار اسمت اقلا روم بمونه

دم آخر بذار دست توی دستام ، بذار بهت بگم دردم چی بوده
فقط لطفی کن و حرفامو بشنو ، شاید دیگه نگی قسمت نبوده (قسمت نبوده)

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی ، ببخش اگه پشیمونت نکردم
آره ، من واسه تو کم بودم اما با احساسات تو بازی نکردم
با احساسات تو
+ نوشته شده توسط farhad arman در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 و ساعت 0:48 |
خدایا امروز هم برای فروش چند قطره اشکم مشتری پیدا نشد حتی کسی نیامد بپرسد چند؟؟؟؟ . . ... .
امشب باز هم آمدم کاسه لبریز از شیداییم را به تو بفروشم!!خریداری؟؟
شنیدم تو آرزوی سوخته ام که خلاصه در یک وجب اشک شده را قدردانی!!
حسرتم از یک نگاه بندگانت به کاسه اشکم را چه میکنی؟؟؟ . .

خدایا اکنون که او را از دست دادم چه کنم...

تو بگو که که همواره چشم به حکمتت داشتیم تا رحمتت..

خدایا تو بزرگی و من ناچیز..

ببخش اگر خطایی بود اما نگذار از دلم بیرون رود...

برای همیشه دوستت خواهم داشت.

+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 22:50 |
مثل قایقی خسته تو دریا
مثل دیدن تو ، توی رویا
مثل تیک تیک خسته ساعت
مثل غصه تلخ صداقت !
.
مثل شب ، مثل گل ، توی گلدون
مثل تصویر ماه توی بارون
مثل گریه ی تلخ ، یه دیونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه
.
مثل لحظه ی بارون و پاییز
مثل چشم های خسته لبریز
مثل اشک های ریخته رو گونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه
مثل بارون و ابر بهاره
مثل لحظه ی خواب ستاره
.
تو رو دوست دارم
.
مثل خاطره های پریده
دو نگاه بهم نرسیده
مثل شاعر و عشق و رفاقت
مثل حس غریب نجابت
.
مثل پرسه و گریه و خوندن
همه خاطره هاتو سوزوندن
مثل اشک های خواب شبونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه
.
تو رو دوست دارم

+ نوشته شده توسط farhad arman در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 8:13 |
قسمت نـشـد بـا تـو کـمـی گـفـت و گـو کنم
بــا ایــن دل شکـســته تــو را رو بــه رو کــنم
قـسمـت نــشــد کــه لــحظـه غمگین رفتنت
بــا اشک هـا مسیر تـو را شست و شو کنم
بــوسـیـدنـت کـه هیـچ .. بغل کردنت که هیچ
حتــی نــشــد تــو را به دل سیــر بــو کــنـــم
از یـــادهــا گــذشــتــی و در بـادها گم شدی
 حالا حضور تــو را کــجا جست و جـو کــنـم ؟
قسمت نشد .. تو رفتی و من مانده ام که باز
بــــایــــد تـــمـــام عــمـــر تـــو را آرزو کـــنــم

+ نوشته شده توسط farhad arman در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 8:14 |